چندروزي از شروع كارامون براي برگزاري يه همايش چند روزه تو دانشكدمون مي گذشت،با بچه هاتو دفتر جمع بوديم كارهاي اون روزمونم مشخص شده بود،من بايد مي رفتم چاپخونه و چند جاي ديگه ، تصميم گرفتم با ماشين علي برم چاپخونه.علي داشت با كامپيوتر كار ميكرد و سوييچ كنار كيبورد بود، من سوييچو برداشتم و گفتم ما رفتيم. من رفتم، كارم يه بيست دقيقه ايي طول كشيد،وقتي داشتم بر مي گشتم از دور ديدم كه بچه ها جلوي در دانشكده جمع شدن و علي كنار خيابون نشسته و دو تا دستاشو زده رو سرشو حسابي داغونه.ماشينو پارك كردم.يكي از بچه ها دوييد طرف منو گفت ماشين علي رو دزديدن،به پليس هم خبر داديم، رفتم پيش علي وقتي سوييچو تو دستاي من ديد هيچي نگفت نمي دونم از روي خوشحالي يا عصبانيت يا رفاقت...چون موقعي كه من سوييچو برداشته بودم همه سرگرم كاراشون بودند.
