تبليغاتX
نقاب شیشه ای - سيب زميني با ماكاروني
ايامي كه گذشت و تنها خاطره ماند

نزديكترين چيزي كه به ذهنم مياد مربوط ميشه به ايامي كه براي يك كار فرهنگي همه در رشت جمع شده بوديم. حالا برنامه هاي كاري از يك طرف و برنامه ريزي براي گرسنه نموندن از طرف ديگه واقعا سرمون رو شلوغ كرده بود.

جمعه تقريبا پنجمين روزي بود كه ما اونجا بوديم. يه روز جمعه اي كه قرار بود ماكاروني درست كنيم (تقريبا براي يك جمعيت متشكل از ٧دختر و ٦پسر). ما دخترا از ساعت ١٠مشغول شديم به آماده سازي مواد اوليه‏. از بين اين همه كار خرد كردن سيب زميني ها به گردن من افتاد. يادم نيست چقدر بود اما به گمانم دو كيلويي ميشد و کلی سر این قضیه بحث کردیم که بین مواد ماکارونی مقدار سیب زمینی اش یه کم با بقیه جور نیست و یه جورایی بیشتره (مقدار خرد کرده اش دقیقا سه بشقاب پر بود!!) اما سعی کردیم به روی خودمون نیاریم که چه اتفاقی قراره بیفته.

وقتي كارم تموم شد رفتم طبقه پايين واسه تايپ و كارهاي كامپيوتري. بگذريم كه به خاطر نااستاندارد بودن پريزهاي برق و نوسانات جريان تا مدتي معطل بوديم. تا حدوداي ساعت ٢ مشغول كار بوديم و واسه من كه از اوضاع ناهار خبر داشتم عجيب بود كه چرا تا حالا غذا آماده نشده! همگي گرسنه بوديم. پسرا بيشتر به كارهاي فيزيكي مشغول بودند. بالاخره موقع ناهار شد و من رفتم بالا. نشستم سر سفره. يكي از دوستان يك ديگ بزرگ از تو آشپزخانه آورد و داد به پسرها كه ببرند براي ناهار… اگه غلو نباشه واقعا خوشمزه شده بود اما بيشتر از همه سيب زميني هايي كه ته قابلمه بود توجه منو جلب كرد. پيش خودم فكر مي كردم كه همه ازشون خوردند. اول از اونا شروع كردم.. يكي .. دوتا… سه تا… چهارتا…………. نه! تا همين حد خوردم. و جالبه كه ياسي به سختي زياد سيب زميني ها رو جدا مي كرد و مي ذاشت سر سفره و من از اين طرف مي خوردم. اما وقتي مي خواست غذاش رو شروع كنه ديد كه چيز خاصي از سيب زميني ها نمونده… هوار كشيد كه من به اين سختي اينا رو جدا كردم. كي همشو خورد؟! منم ديدم هيچكس حرفي نمي زنه.. گفتم من فقط ٤ تا دونه خوردم. يه چيز ديگه: من فكر مي كردم كه شما خوردين و از طرفي ته ديگ اونقدر بزرگه ﮐه تعداد زيادي سيب زميني تهش جا ميگيره… ولي با كمال ناباوري ديدم كه بجاي ديگ يه قابلمه ي كوچيك كنار سفره نشسته! خلاصه اين كه با نهايت شرمندگي كلي بهش خنديدم. تا سه چهار ساعت از پسرا خبري نشد. گفتيم شايد خسته اند و خوابيدند. بعدها فهميديم از اونجايي كه نسبت ها بين سيب زميني و ماكاروني و ساير مواد رعايت نشده بود وتبدیل شده بود به: "سيب زميني با ماكاروني!" و به علت بزرگي ديگ خوب دم نكشيده بود و به خمير بي شباهت نبود. و اونها هم چون مقدار زيادي نشاسته مصرف كرده بودند بعد از ناهار بيهوش شده بودند. و باز هم خلاصه اينكه بعد از اين قضايا ديگه نذاشتند ما غذا درست كنيم و بدين ترتيب ما اعتبارمون رو از دست داديم. ولي انصافا قابلمه ي ما خوشمزه شده بود. اونها هم از اون ديگ بزرگ كمي شو خوردند و باقي اونقدر موند تا كپك زد (شاید اگه اون دیگ نصیب ما میشد، ما هم همین کارو می کردیم!) الان هم هر وقت ماكاروني مي بينم ياد اون روز كذايي مي افتم.

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 10:21 | لینک  |