یه نیمکت رو سن گذاشته بودیم و من به اتفاق دو نفر دیگه از همکاران روی اون نشستیم. سایر دوستان هم در اطراف ایستاده بودند به اضافه ی کلی دانشجو که با چشمای پرسشگر مقابلمون ایستاده بودند (برای یه لحظه صحنه ی دادگاه و همان داستان خوانده و خواهان تداعی شد... با این تفاوت که ما خود را به محکمه خوانده بودیم.)
دانشجوهایی که از شهرهای دیگه اومده بودند کلی ازمون انتقاد کردند. اونایی که مقاله شون برتر شناخته شده بود که چیزی نمی گفتند اما بقیه بیشتر به خاطر این شاکی بودند که چرا مقاله ی اونها برتر نشده (خب این واکنشها کاملا طبیعی بود) خلاصه اینکه به این بهونه کلی پتک رو سرمون کوبیدند اما ما هم به موقعش با یه قیافه ی حق به جانب از خودمون دفاع کردیم و دلایل منطقی براشون آوردیم اما کو گوش شنوا؟!!
من هم گوشیم رو سایلنت بود و گذاشته بودم کنارم روی نیمکت. اون زمان هم تک زنگ زدن های پشت سر هم بین بچه ها مد شده بود و من هم از این تماسها بی نصیب نبودم. تو گیر و دار جر و بحث های جلسه ی نقد که اعصابمون خرد بود (البته من که از این اوضاع بیشتر خنده ام گرقته بود تا عصبانیت!) این گوشی من مرتب زنگ می خورد و "الف" که کنار من نشسته بود هر دفعه با عصبانیت میگفت آخه این کیه که اینقدر زنگ میزنه؟ منم می گفتم شما نمی شناسی! اونم هیچی نمی گفت.. از طرفی اون بنده خدایی هم که اون طرف خط بود نمی دونست که من کجام و مشغول چه کار مهمی هستم..
من هم یواشکی می خندیدم و اونا الکی حرص می خوردند.
(اما یه حرف دوستانه: همیشه هم نباید این جمع ها رو خیلی جدی گرفت چون اصولا وقتی به ما فرصت حرف زدن داده میشه تا میتونیم از این فرصت استفاده می کنیم و ضربه رو محکمتر می زنیم) خب من به بچه های خودمون هم حق میدم چون شخصیت مون تحت فشار بود و آبروی دانشکده هم در خطر! اما اگه بخوام باز هم توی این جور جمعها فعالیت کنم کلا بی خیال نقد سراسری میشم...