یکسال بعد بودجه ی اون اومد و من باز هم مثل سابق تو دفتر انجمن علمی کار می کردم اما سری جدیدی از دانشجوها روی کار اومده بودند (انصافا هم بچه های خوبی بودند و میتونم به جرات بگم که انجمن نسبت سال قبلش خیلی رشد کرده بود و این برای ما که با جون و دل کار می کردیم خیلی مهم بود.) با مشقتی تمومش کردیم که باور کردنش کمی سخته. البته برای من که هنوز هم لذت بخش ترین دوران زندگیمه!

بجز یکسری وظایف اصلی که مدتها مشغولمون کرده بود در جریان همایش سه روزه ی ما ایفا کردن نقش "مجری" به عهده ی من گذاشته شد. با خودم گفتم خب من که جدیت لازم رو دارم، مخاطب ها هم که اکثرا دوست و آشنا هستند. هنوز هم یاد روز اختتامیه که می افتم کلی یواشکی می خندم، اون روز کذایی که رفتم بالای سن و قبل از اینکه شروع کنم به صحبت کردن یه نگاهی به جمع انداختم، و خیلی جالبه که یه حرکت اون روزا از من جدا نمی شد:
"با اینکه موهام اصلا جلوی صورتمو نمی گرفت ولی با یه حرکت سر به اصطلاح موهامو کنار می زدم."
وقتی این حرکت رو بالای سن انجام دادم سعی کردم که به روی خودم نیارم که جلوی اون همه جمعیت و اساتید و مقامات و اینا چه گندی زدم. اما وقتی چشمم به یکی از دوستان** افتاد که اتفاقا ردیف اول هم نشسته بود و داشت می خندید دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیریم. خنده ام گرفت ولی به زودی جمع و جورش کردم. نتیجه اینکه تو یکی از این میان برنامه ها که یکی از اساتید برای سخنرانی رفته بود بالا و ما بیرون سالن بودیم، دبیر اجرایی اومد و با عبارت: "این چه گندی بود که شماها زدید؟" از من و اون دوستی که منو به خنده واداشته بود، کلی ازمون استقبال کرد. البته این کار رو در مراسم افتتاحیه هم یکبار انجام داده بودم اما اونجا کسی نبود که بخنده... راستش هنوز هم نمی دونم که چرا این حرکت مضحک اون روزا شده بود یه تیکه از شخصیت من! شاید همش یه تقلید ناآگاهانه از استاد محبوبم در دانشگاه بود.

** دوستی که ردیف اول نشسته بود= (در حال حاضر) نویسنده ی دیگر این وبلاگ !
چندروزي از شروع كارامون براي برگزاري يه همايش چند روزه تو دانشكدمون مي گذشت،با بچه هاتو دفتر جمع بوديم كارهاي اون روزمونم مشخص شده بود،من بايد مي رفتم چاپخونه و چند جاي ديگه ، تصميم گرفتم با ماشين علي برم چاپخونه.علي داشت با كامپيوتر كار ميكرد و سوييچ كنار كيبورد بود، من سوييچو برداشتم و گفتم ما رفتيم. من رفتم، كارم يه بيست دقيقه ايي طول كشيد،وقتي داشتم بر مي گشتم از دور ديدم كه بچه ها جلوي در دانشكده جمع شدن و علي كنار خيابون نشسته و دو تا دستاشو زده رو سرشو حسابي داغونه.ماشينو پارك كردم.يكي از بچه ها دوييد طرف منو گفت ماشين علي رو دزديدن،به پليس هم خبر داديم، رفتم پيش علي وقتي سوييچو تو دستاي من ديد هيچي نگفت نمي دونم از روي خوشحالي يا عصبانيت يا رفاقت...چون موقعي كه من سوييچو برداشته بودم همه سرگرم كاراشون بودند.
جمعه تقريبا پنجمين روزي بود كه ما اونجا بوديم. يه روز جمعه اي كه قرار بود ماكاروني درست كنيم (تقريبا براي يك جمعيت متشكل از ٧دختر و ٦پسر). ما دخترا از ساعت ١٠مشغول شديم به آماده سازي مواد اوليه. از بين اين همه كار خرد كردن سيب زميني ها به گردن من افتاد. يادم نيست چقدر بود اما به گمانم دو كيلويي ميشد و کلی سر این قضیه بحث کردیم که بین مواد ماکارونی مقدار سیب زمینی اش یه کم با بقیه جور نیست و یه جورایی بیشتره (مقدار خرد کرده اش دقیقا سه بشقاب پر بود!!) اما سعی کردیم به روی خودمون نیاریم که چه اتفاقی قراره بیفته.

وقتي كارم تموم شد رفتم طبقه پايين واسه تايپ و كارهاي كامپيوتري. بگذريم كه به خاطر نااستاندارد بودن پريزهاي برق و نوسانات جريان تا مدتي معطل بوديم. تا حدوداي ساعت ٢ مشغول كار بوديم و واسه من كه از اوضاع ناهار خبر داشتم عجيب بود كه چرا تا حالا غذا آماده نشده! همگي گرسنه بوديم. پسرا بيشتر به كارهاي فيزيكي مشغول بودند. بالاخره موقع ناهار شد و من رفتم بالا. نشستم سر سفره. يكي از دوستان يك ديگ بزرگ از تو آشپزخانه آورد و داد به پسرها كه ببرند براي ناهار… اگه غلو نباشه واقعا خوشمزه شده بود اما بيشتر از همه سيب زميني هايي كه ته قابلمه بود توجه منو جلب كرد. پيش خودم فكر مي كردم كه همه ازشون خوردند. اول از اونا شروع كردم.. يكي .. دوتا… سه تا… چهارتا…………. نه! تا همين حد خوردم. و جالبه كه ياسي به سختي زياد سيب زميني ها رو جدا مي كرد و مي ذاشت سر سفره و من از اين طرف مي خوردم. اما وقتي مي خواست غذاش رو شروع كنه ديد كه چيز خاصي از سيب زميني ها نمونده… هوار كشيد كه من به اين سختي اينا رو جدا كردم. كي همشو خورد؟! منم ديدم هيچكس حرفي نمي زنه.. گفتم من فقط ٤ تا دونه خوردم. يه چيز ديگه: من فكر مي كردم كه شما خوردين و از طرفي ته ديگ اونقدر بزرگه ﮐه تعداد زيادي سيب زميني تهش جا ميگيره… ولي با كمال ناباوري ديدم كه بجاي ديگ يه قابلمه ي كوچيك كنار سفره نشسته! خلاصه اين كه با نهايت شرمندگي كلي بهش خنديدم. تا سه چهار ساعت از پسرا خبري نشد. گفتيم شايد خسته اند و خوابيدند. بعدها فهميديم از اونجايي كه نسبت ها بين سيب زميني و ماكاروني و ساير مواد رعايت نشده بود وتبدیل شده بود به: "سيب زميني با ماكاروني!" و به علت بزرگي ديگ خوب دم نكشيده بود و به خمير بي شباهت نبود. و اونها هم چون مقدار زيادي نشاسته مصرف كرده بودند بعد از ناهار بيهوش شده بودند. و باز هم خلاصه اينكه بعد از اين قضايا ديگه نذاشتند ما غذا درست كنيم و بدين ترتيب ما اعتبارمون رو از دست داديم. ولي انصافا قابلمه ي ما خوشمزه شده بود. اونها هم از اون ديگ بزرگ كمي شو خوردند و باقي اونقدر موند تا كپك زد (شاید اگه اون دیگ نصیب ما میشد، ما هم همین کارو می کردیم!) الان هم هر وقت ماكاروني مي بينم ياد اون روز كذايي مي افتم.

